تبليغاتX
داستانهایی از گذشته های دور یا نزدیک

داستانهایی از گذشته های دور یا نزدیک

ادبیات و یادداشت های پراکنده

آقا روزگار خيلی عوض شده - داستان کوتاه

 

ای آقا روزگار آنقدر عوض شده ؛ چيزی که در عهد قديم در آبادی ما می توانست برای هرکسی باعث افتخار باشد . امروز پيشِ همه از اهل آبادی ما و آبادی های اطراف گرفته تا خلاصه هر جای ديگری مايه ننگ و باعث عاره. حالا تو همچين روزگاری من آدم هشتاد و هشت ساله پيش نوه نتيجه هايم بايد خجالت بکشم که روزگاری پيش خدمت مخصوص ارباب امير خانی بودم . درسته  انقلاب که شد از ده کوچ کرديم و آمديم شهر پيش پسر بزرگمان  تا از دست زخم زبان مردمی که تا ديروز ما براشان بزرگتر بوديم خلاص شيم ، اما به خدا ده خيلی برامان بهتر بود آقا. توی شهر خرج و مخارج خيلی سنگينه ؛ کمر شکنه کمر شکن . اقا روزگارم خيلی عوض شده آدم های ئی روزگارم خيلی عوض شدن  ؛ امروز هيچ چيزی  سر جای خودش نيس آقا . بزرگتری کوچکتری بالکل از بين رفته . اما من عوض نشدم ؛ همينجورم برام بهتره خيلی چيزا برام قابل قبول نيس آقا .  چرا نوکری من تو دم و  دستگاه ارباب بد بوده و باعث ننگ و عار نوه هامه  ؟  چرا ؟ چون امير خانی ارباب من بوده ؟ تو اون دوره تو ده ؛ هزار تا رعيت بودن يکی فقط می شد ارباب . اين که دست ما نبود ؛ بود ؟  دست اربابم نبود ؛ بود ؟ دور و زمانه آنطوری بود ؛ نبود ؟ مثل حالا که اينطور شده ؛ نشده ؟ اما ما که خدای ناکرده با هم هيچ کار خلافی نمی کرديم . حالا ارباب بعضی وقت ها که ميهمانی داشت يا ميهمانی می رفت .  با دوستاشان شراب و کنياک و از اين زهرماری های حرام می خوردن ؛ ولی به خدا من هيچوقت حرامی نخوردم ؛ حتی جرات نکردم لب بزنم ؛ هميشه خدا از فعل حرام انجام دادن ترسيدم . آخر مگر تو اون دوره که من پيش خدمت ارباب بودم ، نوکری کردن در دستگاه او با آن همه خدم و حشم گناه بود ؛ نه والله گناه نبود آقا . يا خدای ناکرده با خدمت کردن در دستگاه او گناهی کبيره مرتکب شده بودم . والله نه !  از عجايب اين روزگار ، من که سر در نمی آورم آقا . مگر تو روزگار امروز اين همه مردم خدم و حشم دولت هستن ؛ نوکر و مواجب بگير و جيره خور نيستن؟ خدائيش امير خانی ارباب بدی نبود ، يعنی اگرم بود ما چيزی از او نديديم !  مدتی توی دوره بيست و هشت مرداد به دستور اعليحضرت  ارباب را گرفتند و انداختنش زندان می گفتند با مصدق دست داشته بر عليه شاه ، خدا عالم است آقا ؟  البته خدا بيامرزد فرهنگ خان عمويتان را ؛ او از همان اول جوانی پيش از اينکه جوانمرگ بشود معلوم بود ؛ راهی که می رود . راه راست نيست آقا . می گفتند کمونيسته . نعوذ بالله ، می گفتند خدا را ، عدل خدا را قبول ندارد ! می گفتند از همان دانشگاه چليک شده و با چليک همدستش رفتن تو جنگلای مازندران که شاه را بکشن ، اما خودشان کشته شدن . من خوب ياد دارم ؛ خدا بيامرز کله اش باد زياد داشت . وقتی فرهنگ خان دانشگاه رفته بود . بدگويي اعليحضرت را می کرد کم نه ! ها ! خيلی زياد .  ولی آقا نشنيدم ارباب اميرخانی ضد شاه چيزی گفته باشه . اما از مصدق زياد خوب می گفت آقا . خدا بيامرز خان احمد خان زنگنه رفيق نزديک ارباب را هم می گفتند با شاه خوب نبوده  ؛ می گفتند او هم با مصدق بر عليه شاه همدست بوده ، خدا می داند من که هيچوقت باور نکردم  خان احمد خان بر عليه شاه دست داشته اما  می گفتن  شخص آقای مهندس زنگنه تو دولت مصدق هم دست داشته می گفتن آقا وزير داخله  او  بوده و بر عليه شاه کار کرده . آقا  خودتان که می دانين او چقدر آدم خوبی بود به خدا خيلی آدم خوبی بود . خان احمد خان چند هزار نفر نان خور و رعيت داشت و همه از دستش راضی بودن . همين الان ِ الان هم همين مردم کرمانشاه پيرمردهاش همه برای شادی روح او دعای خير می کنن . او زَمان يکی از پسرهام تو کارخانه قند خان احمد خان ، يکی توی کارخانه شير پاستوريزه خان احمد خان و يکی هم تو کارخانه کشمير خان احمد خان به سفارش ارباب مشغول شدن ، حالا خيلی وقته همه شان باز نشسته شدن ؛ الحمدالله همه نوه هام از صدقه سر ارباب و  خان احمد خان به جايي رسيدن . راستی آقا ! خان احمد خان زنده س يا به رحمت خدا رفته ؟ راستی خارجه نرفته ؟ اونجا دفنش کردن يا اينجا ؟ آقا به گمانم  الان سنش شايد حدود صد سالی  شده باشه ها ! خدا بيامرزدش اگر مرده ؛ خيلی خوش اخلاق بود ؛ نظير نداشت ابدا . ارباب از همه بيشتر به او احترام ميذاشت .  راستی آقا شما هم که نوه ارباب امير خانی  هستی مثل اين جماعت امروزی عقيده داری کسی که زمانی نوکری امير يا خان احمد خان را کرده کارش مايه ننگ و عاره ؟


-----------------------------------------------------------------------------------------

هر گونه تشابه اسمی احتمالی شخصيت های اين داستان با اشخاص حقيقی کاملا تصادفی است

چليک = چريک

اوزَمان = اون زمان

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 16:56  توسط جان شیفته  | 

شعر گاهی حرف های من و توست


 شعر گاهی يک خيالِ زيبا ست                                                                                          شعر گاهی يک زيبايی ِ مشهود ست                                                                                   شعر گاهی يک چشمهء پر آب است ؛                                                                                     که در پايِ درختی جاری ست                                                                                                 شعر گاهی نمادی زيبا از درختی زيباست                                                                           شعر گاهی حکايتِ يک کوهِ بلند و برفی است                                                          شعر گاهی عشوه هایِ ظريفِ بلدرچينی زيباست ؛                                                                       وفتی جفتش را شيفته و آشفتهء خود می سازد                                                                                 شعر گاهی نمايشِ عقابی سرکش در اوج است ؛                                                                   که به شکار آمده است                                                                                                 شعر گاهی ابری رها در باد است                                                                                      شعر گاهی چون گذرِ نسيمی تنهاست                 

    ادامه شعر در ادامه مطلب                                                          

                                                                          برگزيده از جلد چهارم مجموعه

                                               " شکوه و رمز و راز طبيعت و انسان "

                                                         اثر شهروز - اقبال زاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:22  توسط جان شیفته  | 

فصل نامه نگاه نو

 

74 . 75 . 76 . 77 . 78 . 79 . 80 . 81 >

 شماره 82. تابستان 1388

 

نامه به نگاه‌نو

 

بازخوانی پرونده اتحاد اسلام / محمدعلی موحد یادآورد، تاریخ، حقیقت / فخرالدین عظیمی

 

تاریخ، فراموشی و انكار: ... / نادر انتخابی

 

كولاكوفسكی، اندیشمند خطاپذیر / گفت‌وگوی ابوالحسن مختاباد با خسرو‌ناقد

 

انقلاب نیچه در اخلاق / والتر كافمن/ شاپور بهیان

 

آینده پیشرفت فنّاوری: در خدمت مردم یا در خدمت سرمایه؟/ بایزید مردوخی

 

 

ادامه فهرست ...

 

                                                 * * * * * * *

 در باره زوربای یونانی - اثر نیکوس کازانتراکیس - ترجمه محمد قاضی

نقل از سایت اینترنتی کتاب بیست

رمان كه می خوانم، از پیروزی شخصیت هایش شاد می شوم( گاه نیز غبطه می خورم) و از شكست هاشان تسلی می یابم، آخر این نیست مگر، كه رمان ها را نیز آدمیان می نویسند و به شادی و غم همنوعان آشنایند.
 بسیاری اوقات خود را به جای شخصیت های داستان ها می گذارم. گاه در عالم خیال (كه خدا خیرش دهاد كه بسیاری اوقات تنها سنگ صبور آدمیان است) چون آشیل هومر، با شمشیری آخته علیه فرزندان تروی به جنگ برمی خیزم و هلن عزیز را از چنگشان درمی آورم(!)، گاه نیز در شهری پر از كوران، تنها بینایی می شوم كه نجات كوران را تنها وظیفه ی خود می دانم(كوری-ساراماگو). تابستان كه هوا گرم می شود احساس می كنم اگر كسی را بكشم (فقط به خاطر اینكه هوا گرم است)، با من نیز چون قهرمان آلبر كامو (رمان بیگانه) رفتار خواهند كرد(زهی خیال باطل).
اغلب پیش می آید كه من، همچون كودكی كه آرزوی داشتن كفش های خوش رنگ دوستش را در ذهن می پروراند، آرزو می كنم كه «كاش این رمان را من خلق می كردم» و در این زمان است كه احساس بلاهتی دوست داشتنی و پیغمبرگونه، مثل قهرمان داستایوسكی (رمان ابله)، در من به بار می نشیند. گاه با نویسنده چنان احساس قرابتی می كنم كه گویا مرا نیز، او، چون قهرمانش خلق كرده است، آنگاه او ابری می شود و من همچون قطره بارانی از وجود او نشأت می گیرم. آفتاب كه بر من می تابد بخار می شوم به آسمان می روم و یقین می یابم كه «هر آنچه سخت است و استوار، دود می شود و به هوا می رود».  زمانی نیز با قهرمان داستان چون یك روح در دو بدن می شوم، آنگاه است كه با او ناله سر می دهم، با او بیمار می شوم، عاشق می شوم، دردم می گیرد از زمین خوردن هایش و گاه نیز به طرز دیوانه واری با او می میرم. یادم می آید كه در كلاس دوم دبیرستان، وقتی داستانی كه می خواندم(تبریز مه آلود) قهرمانش مرد تا چند وقتی احساس می كردم مرده ام. بعد كه زنده شدم در دنیای كودكانه ی خود (!) هر روز برایش فاتحه می خواندم، بعدها كه خیالم از بهشتی شدنش(!)راحت شد، این كار را ترك كردم.
اما شاید هیچ گاه با قهرمان و نویسنده یكجا احساس نزدیكی نكرده بودم. نیكوس كازانتزاكیس(نویسنده) و دوستش «زوربا» (قهرمان داستان) برای اولین بار با من چنین شده اند. آوخ، كه چه دیر آشنا شدم با این ابرانسان كه «از پل انسان» گذشته است.

 كتاب نیوز
http://www.ketabnews.com/detail-332-fa-97.html




نویسنده: محمود موحدان |
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:13  توسط جان شیفته  | 

معرفی چند کتاب به قلم فرشته نوبخت

قطار در حال حرکت/ میترا داور/ نشر ققنوس

 

 

 

 

 

مجموعه داستان« قطار در حال حرکت» است، آخرین اثر میترا داور است که به تازگی توسط نشر ققنوس منتشر شده‌ا‌ست. این مجموعه مشتمل بر 17داستان کوتاه است که موضوع آنها مسائل روزمره و در گذر زندگی است. حق مساوی، زمان در تبعید، قطار در حال حرکت است، خانه کوچک حشره، جادوی زرد و... از جمله‌ی این داستان‌ها هستند. این مجموعه به زودگی در دسترس خواهد بود.

 

رقص با توفان/ محمد رضا آریان‌فر/ نشر افراز

 

اولین اثر بلندِ ادبی محمدرضا آریان فر روایتی متفاوت از عشق است. عشق سامی و مرمر که با تجاوز افسری عراقی، به خلجان و رنج می‌کشد و عشق بر باد رفته‌ی شریف و انیسه که موازی با آن روایت می‌شود؛ این اثر به تازگی به همت نشر افراز به طبع رسیده است.

"مرمر چشم‌هایش را بست. بوی گند و متعفنی که از دهان افسر بیرون می‌آمد، گونه‌های او را سوازاند. تقلا کرد او را پس بزند و خودش را به چوب دستی‌اش برساند اما افسر که از دست و پا زدن‌های او خسته شده‌بود با مشت به سر و رویش کوبید..."(ص40)

 

دفتر ادبی نگره/ نقد ادبیات داستانی/ دفتر پنجم/ انتشارات فرهنگ کاوش

 

پنجمین دفتر نقد ادبی نگره، هم منتشر شد. این دفتر به نقد آثاری از آلبرتو موراویا، ژرژ سیمنون، ریچارد براتیگان، دوریس لسینگ، فردینان سلین، محمد بهارلو، رضا نجفی، به قلم منتقدان و نویسندگانی همچون فتح اله بی‌نیاز، جواد اسحاقیان، لادن نیکنام، فرشته احمدی محمد میلانی، عباس عبدی، جلال فرزانه دهکردی و ...می‌پردازد. در این دفتر می‌خوانیم:

"این کتاب نقد «نگره» بر این باور است که بگذار همه حرفشان را بزنند؛ حتی آنهایی که تاریخ بعدها مردودشان خواهد کرد و در حال حاضر فراگیرترین رسانه‌ها را دارند. به این علت که آنها ادبیات نیستند بلکه سیاست پنهان در ادبیات هستند...در این میان چه تقصیری متوجه دیگران است؟ فضیلت درک این نکته در این است که قطعیت آرای شخصی کم‌رنگ می‌شود و خودشیفتگی جای خود را به خودباوری توام با تردید می‌دهد.(ص9)

 

پوپک و پنجره/ مرضیه محمدپور/ انتشارات علمی فرهنگی

 

 مجموعه داستان‌ پوپک پنجره، دومین مجموعه داستان مرضیه محمدپور، قصه‌های شیرین و در عینِ حال گزنده‌ای هستند از دنیای کودکی به نام پوپک. چیزهایی شبیه تلنگرهای نرم که گاهی مثل پس لرزهای زلزله‌ای عمل می‌کنند. و همین است که باعث می‌شود بعضی از آنها در ذهن بماند، مثل قصه‌ی «دست و پای تازه» یا قصه‌ی «کفش‌های بهجت خانم».

"پوپک با صدای بلند جیغ زد:«چرا وقتی پریچهر می‌گوید بابا چلاق است، کسی باهاش دعوا نمی‌کند، بهم می‌گوید بابات چشم‌هایش کور است. می‌گوید....می‌گوید دست و پایش مصنوعی است..."(21)

 

شکوه راز و رمز طبیعت/ شهروز اقبال زاده/ نشر آمین دژ

 

اولین دفتر شعر شهروز اقبال‌زاده، با بیش از سی شعر نو، دربر گیرنده‌ی مضامین و واکنش‌های شاعر به جهان پیرامونش است و از این منظر اشعار اغلب در فضای طبیعت می‌گذرند. طبیعتی که بستر حیات انسان مدرن و تنهای امروزی ست و نیز بستر تجلی اندیشه‌های شاعر.

"زاگرس و زیبایی ِ بی‌مانند

افسانه‌های ِ ماندگار ِ عشق

داستان‌های ِ جان‌پرور و لطیف

از عشق‌های ِ بلندآوازه

..."(از شعر بلند زاگرس)

 

منبع: روزنامه اندیشه نو -


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:42  توسط جان شیفته  | 

خالو عبداله - داستان - قسمت دوم

از اینجامصاحبه تازه محمود دولت آبادی را بخوانید : چشم‌های ما به تاریکی عادت کرده است


از خالو عبداله می گفتم . که مردی روستايي بود و والدين  ما او را برای  کمک به رتق و فتق امور خانه و انجام خدمات خانگی از روستا به شهر آورده بودند . مردی ريز نقش و به غايت  فرز و چابک که هم از آشپزی سر در می آورد و هم باغبان خوبی بود و باغچه خانه را در بهار وتابستان به خوبی می آراست و هم کم و بيش در حد نياز چيزهايي هم از کارهای تعميراتی مورد نياز خانه نظير لوله کشی و نجاری می دانست . پس از يک سال و اندی از حضور او در آن خانه در يک روز سرد  اواخرپاييز  که از قضا من  در حال حفظ کردن درس تاريخ دوران نادر شاه افشار در حياط خانه قدم می زدم ؛ که زنگ در به صدا در آمد . طبق معمول اينگونه مواقع به طرف در دويدم و در را گشودم ؛ پشت در حسنعلی ايستاده بود . داماد بزرگ خالو که شايد سی و پنجسالی از عمرش می گذشت . با قيافه ای نگران و ناراحت از ده آمده بود ؛ بلافاصله سراغ خالو را از من گرفت . قبل از اينکه پاسخی از من بشنود خالو از اتاق  سرايداری که در گوشه حياط بود . بيرون آمد و حسن را ديد  ، او بلافاصله دريافت  آمدن حسن آن هم با آن قيافه ناراحت بدون جهت نيست و بايد حامل خبر بدی  در باره عدالت همسر بيمارش باشد . به محض ديدن حسنعلی ، قبل از هر پرسشی بی اختيار دست های خود را رو به آسمان بلند کرد و با لحنی به عکس هميشه کُند و اندکی با لکنت از ته دل به زبان کردی گفت " خدايا خودت به بچه های من رحم کن ""و به طرف حسنعلی دويد ، ديگر از چابکی پاهايش خبری نبود .انگار پاهايش سست شده بود . او معمولا هر ماه چهار پنج روزی را همراه پدر يا علی آقای راننده به ده می رفت و به همسر و بچه هايش سر می زد . آخرين باری که به ده رفته بود همسرش عدالت سخت  دچار بيماری شده بود و در بستری که به گفته خالو در هوای سرد پاييزی روستا تنها از زيلويي مندرس و  لحافی مندرس تر تشکيل شده بود او را خوابانده بودند و او هنگام بازگشت از ده عدالت را به اتفاق علی آقا به شهر آورده و به سفارش پدر آن زن به غايت بيمار را سه روزی در بيمارستان شيروخورشيد که به نظرم يکی از دو  بيمارستان شهر در آن زمان بود ؛ بستری کردند . ولی آنقدر تعداد بيماران مراجعه کننده به اين بيمارستان زياد بود که با وجود شدت بيماری او را مرخص کردند . زن بيچاره دو روزی هم در اتاق خالو در شهر بستری بود  ولی حالش بهبود که نيافت هيچ رو به وخامت هم رفت . رنگش آنقدر پريده بود که به زردی می زد . خواهرانم که بسيار به عدالت علاقمند و مانوس بودند با  ديدن حال و روز او به گريه افتادند . مادر نيز بسيار متاثر بود . پس از دو روز حسنعلی و دختر بزرگ عدالت و خالو که برای مراقبت از مادرش به شهر آمده بود دوباره او را به روستا برگرداندند . طی اين مدت نگرانی در چهره خالو موج می زد و حالا  حسنعلی آن خبر بدی را که خالو در انتظارش بود برايش آورده بود.  طی اين مدت  شب ها خالو تقريبا نمی خوابيد . نه اينکه نخوابد ، به رختخواب می رفت ولی در رختخواب سيگار دست پيچ تنباکويي می کشيد و نمی خوابيد و همراه سيگار کشيدن آوايي می خواند که ما کردها به آن  "هوره " می گوييم . آوايي بسيار تلخ  که به مويه می ماند  اصلا خود مويه است  . من و مهرداد آن چند شب وقتی همه می خوابيدند  و صدای " هوره" خالو در سکوت شب می پيچيد . يواشکی از رختخواب خود بيرون می آمديم و می رفتيم سراغ خالو تا شايد حضور ما تسکينی برای درد و اندوه او باشد اما نبود ، با ديدن ما در حين خواندن قطرات اشک از گوشه چشمانش خارج می شد و در حالی که دست راست خود را همچنان کنار گوشش قرار داده بود و " هوره "می خواند . با پشت دست چپ قطرات اشکش را پاک می کرد  و حالا  خالو همينطور که دارد به طرف حسن می رود . انگار کمرش دارد خم  بر می دارد .و تا می شود . نرسيده به حسنعلی خالو به زمين  افتاد . در حالتی شبيه به ريسه رفتن  شروع به گريستن  کرد ، اماصدايش در نمی آمد و اشکش هم انگار به يکباره خشکيده بود . صدای گريه من اما به شدت بلند شد . انگار عر می زدم  و همه به تصور آنکه اتفاقی برای من افتاده خود را به حياط رساندند .
حدودشش ماه بعد ، پس از تعطيلی مدارس به ده رفتيم . ماه محرم  بودخالو را دوباره ديدم اين بار بر عکس هميشه دفترچه بسيار کوچکی هم در دست داشت ؛ داشت از روی نوشته های آن برای عزاداران نوحه می خواند . من هم وارد دسته شدم و حين سينه زدن و نوحه خواندن خالو که به نظرم بسيار تاثر انگيز می آمد ؛ بغضی شديد راه گلويم  را بسته بود  . قيافه عدالت در بستر بيماری و قيافه خالو وقتی که خبر مرگ عدالت را  می شنيد از نظرم محو نمی شد .  
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:56  توسط جان شیفته  | 

خالو عبداله - داستان - قسمت اول

خدايش بيامرزد ،  خالو عبداله را می گويم . او هنگامی که از روستا به شهر آمد و کمی بيش از مدت يکسال را  در  منزل و در کنار خانواده ما به سر برد . در عين بيسوادی کامل و برخوردار نبودن  از هيچ گونه آموزش قبلی با  تيزهوشی  و توجه عميق  به تمام انچه که در پيرامونش می گذشت ؛ از بسياری مسائل و حتی نکاتی که شايد به  سواد و اطلاعات حداقلی  نيز نيازمند بود  سر در می آورد .  عليرغم سن و سال بالای پنجاه سالش از همان روز اول ورود به شهر سعی می کرد هر چه بيشتر از اموری که در شهر می گذرد ؛ سر در بياورد . از جمله هنگامی که   او همراه کسی از اعضای خانواده به جايی می رفت . سعی می کرد با پرسش های مکرر از  اسامی و کلمات نوشته شده روی در و ديوار اطلاع پيدا کند  و از موقعيت مکان ها. و افراد هر چه زودتر سر در بياورد . او عليرغم کار زياد و سنگينی که در آن خانه به او سپرده شده بود . در هر فرصتی از برادران و خواهرانم و من  می خواست که  تيتر  درشت روزنامه های روزهای قبل کيهان يا اطلاعات را که تنها روزنامه های آن زمان بودند و در خانه ما خواننده اصلی آنها پدر بود و همچنين نوشته های کيهان بچه ها را  که ما بچه ها خواننده اش بوديم برايش بخوانيم و هر بار که کلمه ای را برايش می خواندند شکل آن را کاملا به حافظه می سپرد و دفعات بعد بدون اين که حروف الفبا را آموخته باشد ، کلمات را می خواند  .  خلاصه اينکه او در پايان مدت اقامتش در شهر خيلی چيزها آموخته بود و حتی حروف را نيز  . ا ما صداهای متفاوت حروف را  يعنی زير و بم های  کلمات را نمی شناخت  شغل و حرفه او در منزل ما کمک به انجام کارهای خانه ، انجام کليه خريدها و آراستن و نگه داری باغچه بزرگ خانه  در طول ماه های اسفند تا مهر ماه بود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:17  توسط جان شیفته  | 

خاطرات سوفيا تالستوي


مژده دقيقي - نقل از ویژه نامه ادبیات روزنامه اعتماد 28|7|88

«خانواده هاي خوشبخت همه مثل هم اند، اما خانواده هاي شوربخت هر کدام بدبختي خاص خود را دارند.»

رمان مشهور «آنا کارنينا»ي ليف تالستوي با اين جمله آغاز مي شود. شايد تالستوي در اين جمله گوشه چشمي هم به زندگي خانوادگي نه چندان سعادتمندانه خود داشته است. ليف تالستوي و همسرش سوفيا قريب به 50 سال زندگي زناشويي پرفراز و نشيبي را در کنار هم گذراندند و تالستوي بيشتر شاهکارهاي ادبي اش مانند «جنگ و صلح» و «آناکارنينا» را در اين سال ها خلق کرد. سرگذشت سوفيا تالستوي شايد داستان پردرد زندگي همه همسران نمونه نويسندگان موفق باشد؛ زناني فناشده که بار زندگي و تربيت فرزندان را به دوش مي کشند تا نويسنده توانا در آسايش خيال به کار مورد علاقه اش بپردازد. «خاطرات سوفيا تالستوي»، که انتشارات آلما به تازگي ويراست جديدي از آن را با مقدمه دوريس لسينگ منتشر کرده، ابعاد مختلفي از زندگي خانوادگي سخت او را در کنار يکي از مهم ترين نويسندگان روس روشن مي کند. سوفيا در خاطراتش نه تنها افکار خود، بلکه رويدادهاي زمانه و شخصيت و کار ليف تالستوي را به دقت ثبت مي کند. از خلال اين خاطرات تصوير مردي ظالم و سختگير، بي اعتنا به خانواده و بي نهايت عيب جو پديدار مي شود. تالستوي شخصيتي سرشار از تناقض دارد، از يک سو نظريه پرداز و معلم اخلاق است و از سوي ديگر همسري بد و بي ملاحظه. سوفيا مادري گرفتار است. سيزده بچه به دنيا مي آورد که فقط هشت تاي آنها زنده مي مانند. او نيز، مانند بيشتر زنان زمانه اش، از باروري خود در عذاب است، ولي تالستوي با هرگونه وسيله جلوگيري از بارداري مخالف است. حتي اصرار دارد که سوفيا، با وجود بيماري، هر سيزده بچه اش را خودش شير بدهد. سوفيا دستيار شوهرش هم هست، آثار او را بارها رونويسي مي کند، از جمله «جنگ و صلح» را هفت بار از ابتدا تا انتها رونويسي مي کند.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 22:36  توسط جان شیفته  | 

لیاقت پیشرفت - داستان کوتاه

در هفته جاری اتفاق جالبی در کارگاه محل اشتغال حسن آقا روی داده که ذکر ان خالی از لطف نیست هر چند که در نظر برخی انسان ها ممکن است این واقعه تاسف بار جلوه کند ولی باید توجه داشته باشیم  که قبل از هر چیز ما انسان ها به دنیا آمده ایم تا هر چه زودتر  و به هر طریق ممکن که بتوانیم بار خود را ببندیم و  مالدار و پولدار شویم  شاید با وضعیتی  پر و پیمان تر بتوانیم اول  هر چقدر  از نعمت  های این دنیا را مال خود کنیم و بعد   اون دنیا را هم چه دیدی شاید نعمات آن یکی  دنیارا هم توانستیم  به هر طریق ممکن  به قدر نیاز و شاید کمی هم بیشتر از  نیاز  برای خود فراهم آوریم. چون  اگر به یاد بیاورید مطابق یک سناریوی تلویزیونی   در یک قسمت  از سریال داستانی و تاریخی مشهور  تلویریونی  " امام علی " زمانی کسی بود که تبلیغ می کرد بهشت را می توان از طریق خریدن  محصول پیاز مکانی مقدس به نام "عکه "یا فردی مشهور و شهره به زهد و عبادت کم نظیر   بدست اورد و  " بهشت را به این وسیله پیش فروش می کردند و  در دنیای سریال  مزبور کسب و کار پیش فروش بهشت هم  آنچنان سکه شده بود  که نگو و نپرس.                                                                                                                   بگذریم این حسن آقای ما می گوید که   کارش نگهبانی انتظامات درب ورودی کارگاه یک شرکتی است  که  چند سالی می شود در آنجا استخدام شده  است . به قرار اظهار او  ، در حال حاضر مدتی است که هر روز چند کامیون که بار آنها لوله است به  این کارگاه می آیند و در آنجا بارشان را تخلیه می کنند . او تعریف می کرد امروز شاهد درگیری و زد و خورد شدیدی میان  راننده  و کمک راننده یکی از کامیون ها با سرکارگر تخلیه بار انبار لوله ها بوده است و وقتی برای پایان دادن به  این زد و خورد مجبور به دخالت شده و به ناچار و حسب وظیفه داخل ماجرا شده متوجه می شود که علت درگیری آن است که  سر کارگر انبار از راننده درخواست مبلغ ده هزارتومان پول برای تخلیه بار کامیون نموده و وفتی  هم که با اعتراض راننده در مقابل چنین خواسته ای روبرو می شود . عنوان می کند که رئیس شرکت دستور داده که از هر کا میون  باید ده هزار تومان بابت تخلیه بار پول بگیرند و هر راننده کامیونی هم که این پول را نپردازد بار کامیون او تخلیه نمی شود . همین موضوع باعث  ایجاد بگو مگو میان آنها و براه افتادن دعوا  و آغاز زد و خورد می شود و وقتی که حسن  پس از  مداخله  در دعوا و باخبر شدن از اصل ماجرا موضوع دعوا را گزارش می کند مشخص می شود . ادعای سرکارگر دروغ محض است و او  چند ماهی می شود که با زرنگی تمام به این ترتیب و به صورت پنهانی  هر روز از راننده کامیون ها این پول را می گرفته و در جیب " مبارک " می گذاشته است و چون  علی الظاهر  خیلی به رئیس  شرکت ابراز ارادت و چاپلوسی  بسیار می کرده  کارگران تحت سرپرستی او  فکر می کرده اند او خیلی با رئیس  خودمانی و با او ندار است و جرات افشای حق و حساب گرفتن سرکارگر را نداشته اند درست مثل من یا شما که جرئت اعتراض به حق کشی های بی حساب محل کار خود را نداریم . 
حالا یک وقت نکند  فکر بد بکنید که پس از رو شدن ماجرا بیچاره سر کارگر  مورد نظر و قهرمان داستان اما را ز شرکت اخراج کرده اند ؛ خیر ! رئیس پس از اطلاع از ماجرا اعلام فرموده اند . که سر کارگر  مورد نظر لیاقت پیشرفت را دارد و فقط باید به او راه درست را نشان داد و از استعدادش بهره برد .
حال شما خواننده عزیز می توانید بیاموزید چون  این راه یکی دیگر از راه های  خوب رسیدن به شاهراه  لیاقت پیشرفت و بعد هم آسان پولدار شدن است ؛ بنا بر این لازم و واجب است که  از آن ، تمام  آنچه را که باید ، به خوبی بیاموزید تا هر چه زودتر به این شاهراه وارد شوید .  
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:58  توسط جان شیفته  | 

یاد نامه سهراب سپهری به مناسبت سال روز تولد


یاد نامه فریدون فروغی را اینجا بخوانید


پرونده:Sohrab.jpg


سهراب سپهری

( تولد ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان - مرگ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران) شاعر و نقاش ایرانی اشعار او به انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران در گذشت او یکی از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است . بسیاری عقیده دارند اشعار سهراب تابلوهایی زیبا از طبیعت و تابلوهای نقاشی اش چون اشعاری زیبا در باره طبیعت است


زندگی‌نامه

دورهٔ‌ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد ۱۳۲۲) گذراند و پس از فارغ‌التحصیلی در دورهٔ‌ دوسالهٔ‌ دانش‌سرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ‌ فرهنگ کاشان درآمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دورهٔ دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجهٔ اول علمی نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ اشعار خود را با عنوان «زندگی خواب‌ها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها شروع به کار کرد و در هنرستان‌های هنرهای زیبا نیز به تدریس می‌پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار ژاپنی از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه‌ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه‌های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. سهراب سپهری مدتی در ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کناره‌گیری کرد.

نمونه ای از اشعار سهراب

من به سیبی خشنودم

وَ به بوئیدنِ یک بوتهء بابونه

من به یک آینه ،

من به یک بستگی ِ پاک قناعت دارم.

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد

وَ نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند.

من صدایِ پَر  ِ بلدرچین را می شناسم.

رنگ هایِ شکم  ِ هوبره را ، اثر  ِ پایِ بز  ِ کوهی را.

خوب می دانم ریواس کجا می روید

سار کی می آید ، کبک کی می خواند ،                                                                                                                    باز کی می میرد ،

ماه در خوابِ  بیابان چیست؟

یا مرگ در ساقهء خواهش

و تمشکِ لذت ، زیر  ِ دندانِ هم آغوشی

چه طعمی دارد ؟

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،                                                                                                                                        پرشی دارد اندازهء عشق.

. . . . . . . . . . . . . . . . . .


منابع :

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:25  توسط جان شیفته  | 

بيخبر


داغدارِ ازلی بود دل و

 از خود خبرش هيچ نبود

وام دارِ ابدی ست اين دل و

از همه جا بيخبر است


                                                                  برگزيده از جلد سوم مجموعه

                                               " شکوه و رمز و راز طبيعت و انسان "

                                                              اثر " جان شيفته "


                   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 22:46  توسط جان شیفته  |