آقا روزگار خيلی عوض شده - داستان کوتاه
ای آقا روزگار آنقدر عوض شده ؛ چيزی که در عهد قديم در آبادی ما می توانست برای هرکسی باعث افتخار باشد . امروز پيشِ همه از اهل آبادی ما و آبادی های اطراف گرفته تا خلاصه هر جای ديگری مايه ننگ و باعث عاره. حالا تو همچين روزگاری من آدم هشتاد و هشت ساله پيش نوه نتيجه هايم بايد خجالت بکشم که روزگاری پيش خدمت مخصوص ارباب امير خانی بودم . درسته انقلاب که شد از ده کوچ کرديم و آمديم شهر پيش پسر بزرگمان تا از دست زخم زبان مردمی که تا ديروز ما براشان بزرگتر بوديم خلاص شيم ، اما به خدا ده خيلی برامان بهتر بود آقا. توی شهر خرج و مخارج خيلی سنگينه ؛ کمر شکنه کمر شکن . اقا روزگارم خيلی عوض شده آدم های ئی روزگارم خيلی عوض شدن ؛ امروز هيچ چيزی سر جای خودش نيس آقا . بزرگتری کوچکتری بالکل از بين رفته . اما من عوض نشدم ؛ همينجورم برام بهتره خيلی چيزا برام قابل قبول نيس آقا . چرا نوکری من تو دم و دستگاه ارباب بد بوده و باعث ننگ و عار نوه هامه ؟ چرا ؟ چون امير خانی ارباب من بوده ؟ تو اون دوره تو ده ؛ هزار تا رعيت بودن يکی فقط می شد ارباب . اين که دست ما نبود ؛ بود ؟ دست اربابم نبود ؛ بود ؟ دور و زمانه آنطوری بود ؛ نبود ؟ مثل حالا که اينطور شده ؛ نشده ؟ اما ما که خدای ناکرده با هم هيچ کار خلافی نمی کرديم . حالا ارباب بعضی وقت ها که ميهمانی داشت يا ميهمانی می رفت . با دوستاشان شراب و کنياک و از اين زهرماری های حرام می خوردن ؛ ولی به خدا من هيچوقت حرامی نخوردم ؛ حتی جرات نکردم لب بزنم ؛ هميشه خدا از فعل حرام انجام دادن ترسيدم . آخر مگر تو اون دوره که من پيش خدمت ارباب بودم ، نوکری کردن در دستگاه او با آن همه خدم و حشم گناه بود ؛ نه والله گناه نبود آقا . يا خدای ناکرده با خدمت کردن در دستگاه او گناهی کبيره مرتکب شده بودم . والله نه ! از عجايب اين روزگار ، من که سر در نمی آورم آقا . مگر تو روزگار امروز اين همه مردم خدم و حشم دولت هستن ؛ نوکر و مواجب بگير و جيره خور نيستن؟ خدائيش امير خانی ارباب بدی نبود ، يعنی اگرم بود ما چيزی از او نديديم ! مدتی توی دوره بيست و هشت مرداد به دستور اعليحضرت ارباب را گرفتند و انداختنش زندان می گفتند با مصدق دست داشته بر عليه شاه ، خدا عالم است آقا ؟ البته خدا بيامرزد فرهنگ خان عمويتان را ؛ او از همان اول جوانی پيش از اينکه جوانمرگ بشود معلوم بود ؛ راهی که می رود . راه راست نيست آقا . می گفتند کمونيسته . نعوذ بالله ، می گفتند خدا را ، عدل خدا را قبول ندارد ! می گفتند از همان دانشگاه چليک شده و با چليک همدستش رفتن تو جنگلای مازندران که شاه را بکشن ، اما خودشان کشته شدن . من خوب ياد دارم ؛ خدا بيامرز کله اش باد زياد داشت . وقتی فرهنگ خان دانشگاه رفته بود . بدگويي اعليحضرت را می کرد کم نه ! ها ! خيلی زياد . ولی آقا نشنيدم ارباب اميرخانی ضد شاه چيزی گفته باشه . اما از مصدق زياد خوب می گفت آقا . خدا بيامرز خان احمد خان زنگنه رفيق نزديک ارباب را هم می گفتند با شاه خوب نبوده ؛ می گفتند او هم با مصدق بر عليه شاه همدست بوده ، خدا می داند من که هيچوقت باور نکردم خان احمد خان بر عليه شاه دست داشته اما می گفتن شخص آقای مهندس زنگنه تو دولت مصدق هم دست داشته می گفتن آقا وزير داخله او بوده و بر عليه شاه کار کرده . آقا خودتان که می دانين او چقدر آدم خوبی بود به خدا خيلی آدم خوبی بود . خان احمد خان چند هزار نفر نان خور و رعيت داشت و همه از دستش راضی بودن . همين الان ِ الان هم همين مردم کرمانشاه پيرمردهاش همه برای شادی روح او دعای خير می کنن . او زَمان يکی از پسرهام تو کارخانه قند خان احمد خان ، يکی توی کارخانه شير پاستوريزه خان احمد خان و يکی هم تو کارخانه کشمير خان احمد خان به سفارش ارباب مشغول شدن ، حالا خيلی وقته همه شان باز نشسته شدن ؛ الحمدالله همه نوه هام از صدقه سر ارباب و خان احمد خان به جايي رسيدن . راستی آقا ! خان احمد خان زنده س يا به رحمت خدا رفته ؟ راستی خارجه نرفته ؟ اونجا دفنش کردن يا اينجا ؟ آقا به گمانم الان سنش شايد حدود صد سالی شده باشه ها ! خدا بيامرزدش اگر مرده ؛ خيلی خوش اخلاق بود ؛ نظير نداشت ابدا . ارباب از همه بيشتر به او احترام ميذاشت . راستی آقا شما هم که نوه ارباب امير خانی هستی مثل اين جماعت امروزی عقيده داری کسی که زمانی نوکری امير يا خان احمد خان را کرده کارش مايه ننگ و عاره ؟
-----------------------------------------------------------------------------------------
هر گونه تشابه اسمی احتمالی شخصيت های اين داستان با اشخاص حقيقی کاملا تصادفی است
چليک = چريک
اوزَمان = اون زمان









