در
دامنه بخشی از رشته کوه زاگرس بر فراز دره سزار خط آهن معروف به خط تهران _
خرمشهر می گذرد .اگر قبل از تاريکی شب
قطار مسافربری از اين دره
عبور کند . بسياری از مسافران آن از پشت شيشه های قطار به تماشای شکوه وصف
ناشدنی دره و رود خانه ای که از ميان آن جريان دارد و همچنين عظمت کوه و صخر ه های بلند و ديدنی آن مشغول
می شوند. اين منظره های زيبا را حتی در شب های مهتابی پر نور هم می شود
مشاهده کرد و حتی ممکن است زير نور مهتاب حس و حالتی شاعرانه هم به انسان
دست دهد . الان که اواخر
آبان ماه است مثل هر سال رنگ سبز اغلب برگهای درختان به زرد ، قهوه ای ،
نارنجی و
ارغوانی تغيير يافته و بسيار چشم نواز به نظر می رسند . عشاير کوچ نشين
بختياری
دارند کم کم گله هايشان را از قسمت های شمالی تر و ارتفاعات دارای آب و
هوای معتدل
و خُنَک زاگرس به طرف قسمت های جنوبیکه
کم ارتفاع تر و گرم ترند حرکت می دهند تا به مرور از ييلاق دور شده به قشلاق برسند
. مهدعلی فرزند يکی از اين
خانواده های عشاير کوچ نشين است . او اکنون چند متری بالا تر از ريل خط آهن ايستادهو داردنگاه می کند به محل ايستگاه
که حدودا صد متری پايين تر از محلی است که او
ايستاده ؛ شايد هم در همان امتداد دارد به نقطه ای از ريل خط آهن نگاه می کند که
چيزی روی آن افتاده است . ريل هاييکه
هميشه قطارهای باری يا مسافربری بر روی آن مانند ماری می لغزند و از درون اين دره
تنگ عبور می کنند و گاه و بيگاه هنگام عبور وقتی به ايستگاهی نزديک و يا از
ايستگاهی می خواهند دوباره به راه بيفتند صدای سوت بلندشان در دل دره می پيچد ؛ دره
به اين زيبايي را کمتر می توان در جای ديگری پيدا کرد و هر کس که يکبار از دل آن
عبور کند و بهآن نگاه خريداری بيندازد ؛
برای هميشه صحنه های طبيعت زيبايي را که در اينجا ديده است در حافظه اش حفظ می کند
.پسر نو جوان منتظر است تا قطار مسافری عادی
کهدر ايستگاه برای سوار و پياده کردن
مسافران خود توقف کوتاهی دارد ؛ دوباره راه بيافتد تا او اين بار بر خلاف هميشه مانع از پرتاب سنگ بچه های ديگر به طرف پنجره های قطار بشود . بچه هايي کهدر انتظارند تا
به محض اينکه قطار به تير رسبرسد سنگ هايشان را به طرف آن
پرتاب کنند و بعد هم برای مدت کوتاهی دور هم بنشينند و هر کسیاز شيرين کاری خود و از چگونگی و حالت قيافه های وحشتزده مسافران در هنگام اصابت سنگ
به قطار تعريف کند و بعد هم دسته جمعی به هنری که به خرج داده اند با صدای بلند بخندند . اما او اين بار می خواهد جلوی بچه های ديگر در بيايد و نگذارد که آنها اينکار را
بکنند . زيرا در اواخر هفته گذشته وقتی که خانواده دايي اش که در انديمشک زندگی می کنند با قطار محلی برای عيادت از مادر بزرگ مهد علی
که سخت بيمار است و بزرگترها می گفتند رو به موت است از انديمشک به طرف درود به
راه افتاده اندتا
در ايستگاه بيشه پياده
شوند . قبل از اينکه به مقصد برسند ؛ در بين راه يکی از سنگ هايي که توسط بچه هايی مثل مهد علی و دوستانش به طرف پنجره های قطار پرتاب شده پس
از اين که
شيشه قطار را شکسته ، تکه هايي از آن نيز به سر و صورت زينت اصابت کرده و ذره
ای از آن
شيشه ها هم به داخل چشم دختر فرو رفته است . در نتيجه خانواده دايي به جای اينکه به ديدار
مادر بزرگ
بيمار و در شرف مرگ بيايند . قبل از هر کاری به درود رفته اند و زينت را به
بيمارستان رسانده اند . دکترهای
بيمارستان درود هم پس از معاينه دختر دايي برای مداوای بهتر او را با
آمبولانس به بيمارستانی در بروجرد که از امکانات بهتری برخوردار است ؛
فرستاده اند . اين ماجرا ها را دايي که شب بعد برای ديدار آخر با مادر بزرگ آمده
بود ؛ تعريف می کرد . مهد علی حالا چقدر زينت دختر نه ساله ای که نافش را برای
او بريده اند و چهار سال هم از او کوچکتر استدوست
دارد و از حالا اين دختر را
مال خودش می داند . او از روزی فهميد که چقدر زياد زينت را دوست دارد که آنها از خانه عشايری شان که در همسايگی خانه عشايری آنها قرار داشت رفتند و در انديمشک ساکن شدند و ديگر مهد علی نمی توانست مثل هر روز زينت را ببيند . از يک سال پيش که پدر
زينت در انديمشک استخدام شده و نامه رسان اداره پست شد خانه شان را هم برده اند آنجا ، ديگر آنها خود را پاک شهری حساب می
کنند . دو سه ماه پيش مادر مهدعلی داشت برای پدر پسرک تعريف می کرد که زن رسول گفته است ؛ که ما
دختر شهری خودمان را به عشاير کوچ نشين نمی دهيمو وقتی هم اين حرف ها را می زد خيلی غيظش گرفته بود و پدر
مهدعلی هم در پاسخ گفته بود : " آن زن غلط زيادی کرده ناف زينتو برا پسر ما بريدن کار ديگر از
ای حرفا گذشته و تمام شده ؛ می فهمی " و پسرک از شنيدن اين حرف دل گرم شده بود . علت اصلی اينکه دايي به شهر رفت آن بود که او بيشتر گوسفندهايش را چند سال پيش بر اثر شيوع يکبار ه
يک بيماری دامی از دست داد و دايي بدجوری دستش خالی شد . از آن به بعد دايي رسول برای گذران خود و
خانواده اش برای کار حدود پنج ماهی از سال را برای نی بری و بريدن نيشکرهای کارخانه هفت تپه همراه نی
برهای عشيره به هفت تپه می رفت و بقيه وقت سال را هم يا برای کارگری روز مزد به
بروجرد و درود و ندرتا گاهی هم برای کار به تهران می رفت و يا می آمد پيش طايفه و
به آنها کمک می کرد . چون اين دفعه پسرک می خواهد جلوی سنگ پرت کردن
بچه ها ی ديگر را به طرف پنجره های قطار بگيرد از قبل به دوستانش گقته که به خاطر او از پرت کردن سنگ به طرف قطارها دست بردارند و به ساير بچه ها هم گفته ولی آنها اعتنايي به حرفش نکرده و به او خنديده و مسخره اش کرده اند که او برای خوشايند زينت اين درخواست را می کند . او هم تهديد کرده است که هر کس به طرف قطار
سنگ پرت کند با او طرف است . اما شير علی که يک سالی هم از او بزرگتر وبه لحاظ توان نيرومندتر از او به نظر می رسد . به بچه
ها گفته مثل هميشه بيايند و سنگشان را پرتاب کنند . او خودش می داند که اگر مهدعلی پر روگری کرد چطور جوابش را بدهد . قطار حرکت می کند و به نزديک بچه ها می رسد
. داد و بيداد مهد علی تاثيری ندارد و بچه ها سنگ هايشان را با تمام قدرتی که دارند به طرف پنجره های قطار تهران خرمشهر پرتاب می کنند . مهد
علی که می بيند نتيجه ای از تقاضا و تهديدهای خود نگرفتهسريع خودش را به شير علی رسانده و با چوبی که
از قبل همراه خودش آورده دو ضربه محکم به ساق پای شيرعلی می زند ؛ شير علی سريع و چابک دستان
مهدعلی را می گيرد اما از شدت درد پاهايش نمی تواند ديگر روی آنهابايستد و هر دو به حالت گلاويز شده روی سنگلاخ های
شيب دامنه کوه می افتند . پايان قسمت اول
آخرين فريب
گر آخرين فريب ِ تو ، ای
زندگی ، نبود اينك هزار بار ، رها كرده
بودمت زان پيشتر كه باز مرا سویِ
خود كشی در پيشِ پایِ مرگ ، فدا كرده بودمت هر بار كز تو خواسته ام بَرکَنَم
اميد آغوشِ گرمِ خويش برويم گشاده
ای دانسته ام كه هر چه كنی جز
فريب نيست اما درين فريب ، فسون ها
نهاده ای در پشت پرده ، هيچ مداری بجز
فريب ليكن هزار جامه بر اندامِ او
كُنی چون از ملالِ روز و شبت
خاطرم گرفت او را طلب كنی و مرا رام او
كنی روزی نقابِ عشق به رخسار او
نهی تا نوری از اميد بتابد به
خاطرم روزی غرورِ شعر و هنر نامِ
او كنی تا سر بر آفتاب بسايم كه
شاعرم در دام اين فريب ، بسی دير
مانده ام ديگر به عذرِ تازه نبخشم
گناه خويش ای زندگی ، دريغ ، چون از تو
بگسلم باز در آخرين فريب تو جويم
پناه خويش
شادروان
نادر نادرپور
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 9:11  توسط جان شیفته
|
مرد ، جوانی بلند قامت و خوش چهره است و در ظاهربسيار موجه . به نظر می رسد سی و دو سه سالی از عمرش سپری شده باشد. چه برازنده لباس
پوشيده است و چقدر خوب با افراد در اين محيط ارتباط برقرار می کند . در
طول مدت يکسال و خُرده ای که از همکاری اقماری من در پروژه ای که بسيار دور از تهران قرار گرفته است ؛ می گذرد ؛ من دائما در رفت و آمد ميان اينجا و تهران هستم چند باری
می شود که در پروازهايم برای رفتن به محل پروژه ای که در آن شاغلم و يا در هنگام بازگشت به تهراناو را ديده ام و يکی دو بار
دقايقی چند با هم همکلام شده ايم و خُلق خوش و برخورد متين اش به دلم نشسته است
. امروز برای چندمين بار است که هم پرواز می شويم .
مطلبی
که از پی میآید اسامی نویسندگانی است که حداقل یک اثر پرفروش در حوزه
ادبیات داستانی دارند.البته این مجموعه نمیتواند مجموعه دقیقی از پرفروش
های داستانی ایران باشد ولی شاید بتوان گفت در پر مخاطب بودن حداقل یک
کتاب از این افراد شکی نیست.
“مدیرمدرسه” جلال آل احمد
«مدیرمدرسه» داستان نیمه بلند و یا رمان
کوتاهی است به مانند دیگر آثار کوتاه مرحوم «جلال آل احمد» که از درون
مایه ای «اجتماعی» برخوردار است. موضوع داستان در نگاه اول بسیار ساده و
پیش پا افتاده به نظر می رسد که روایت آن بدون اوج و فرود و طرح و توطئه
می باشد که از زبان یک راوی جاری و ساری می گردد.مدیر مدرسه، تحسین
شدهترین داستان بلند آل احمد است. «مدیر مدرسه» (۱۳۳۷) داستانی از پایان
یافتن سالهای شور و شوق است. روشنفکری که پیشبینیهای آرمانیاش نادرست
از کار درآمده و کودتا آخرین توان و امید را از او گرفته است، به دنبال
گوشه دنجی میگردد. او از نسلی است که آل احمد دربارهاش مینویسد: «من
همهاش در تعجب از اینم که چرا این نسل مؤخر … هنوز امید خود را در نسل
پیش بسته؟ و چرا نمیخواهد بفهمد که دیگر از ما کاری ساخته نیست؟ آخر ما
همه نشان دادیم، ما همه خسته و کوفتهایم؛ ما همه ساخته و پرداختهایم.
همه از کار ماندهایم» حالا دیگر همه چیز برباد رفته و بیهودگی، عمدهترین
مشغله ذهنی نسل مدیر گشته است: با تحکیم موقعیت سلطنت، دورهای جایگزین
دورهای دیگر میشود.
“بار دیگر شهری که دوست میداشتم”نادر ابراهیمی
بار
دیگر شهری که دوست میداشتم تمام شد. اثر درخشان نادر ابراهیمی که اولین
بار در سال ۱۳۴۵ چاپ شده است. کتاب در سه فصل: باران رویای پاییز، پنچ
نامه از ساحل چمخانه به ستاره آباد و پایان باران رویا روایتگر کلمات
عاشقترین نویسندهی معاصر ایران است، که احساسش را در آثارش میتوان رصد
کرد.داستان پسر مردی کشاورز است که یک دل نه صد دل عاشق دختر خان
میشود. مرد زمانی این داستان را روایت میکند که عشقش (هلیا) بعد از
فرارشان او را تنها رها کرده و به خانه برگشته. دلیل فروش: تم عاشقانه داستان. البته این تم با تکنیکی متفاوت از عامه پسندها نوشته شده و نشر نادر ابراهیمی هم بی تأثیر نیست.
“شوهرآهوخانم “محمدعلی افغانی
افغانی که به سبک واقعگرایان(رئالیست) اروپایی قرن
نوزدهم مینویسد، دانای کلی است که از برون و درون شخصیتهای اثرش آگاهی
کامل دارد. نخست ظاهر آنها را توصیف میکند، سپس طی برخوردهایی که با
دیگران دارند، روحیاتشان را مینمایاند و عاقبت با قرار گرفتن درموقعیت
آنان، نسبت به رویدادها اظهار نظر میکند.رمان ۹۰۰ صفحهای شوهر
آهوخانم (۱۳۴۰) خیلی زود نویسندهاش را به شهرت رساند. «انجمن کتاب
ایران» آن را به عنوان داستان برگزیده سال ۱۳۴۰ انتخاب میکند و منتقدان
وقت به ستایش از آن میپردازند
“چراغها را من خاموش میکنم” زویا پیرزاد
سال ۸۰ به یک باره زنی آرام بدون جاروجنجال رمانی را
با عنوانی عجیب و طولانی روانه بازار کرد. کتاب هرروز بیشتر می فروخت
ونویسنده همچنان تن به گفتگو درباره کتاب نمی داد. به زودی فوجی از جوایز
ادبی نصیب اولین رمان پیرزاد شد.کلاریس زنی است که تقریبا ً بدون
آرزو، غم و حتی شادی، که مدام یک سری از کارهای روزمره خانه را تکرار
میکند. تکرار است که او را حسابی کفری کرده. دلیل فروش: فضای زنانه و دغدغههای قهرمان داستان به شدت مورد استقبال منتقدان قرار گرفت و حتی جایزه کتاب سال را هم برد.
“عطرسنبل عطر کاج” فیروزه جزایری دوما
فیروزه جزایری اهل آبادان است با اصلیتی شوشتری. از
کودکی به همراه خانواده به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده.. “عطرسنبل عطر
کاج” نوعی خاطره نویسی است به زبان انگلیسی و با نام funny in farsi که
توسط محمد سلیمانی نیا ترجمه شده و نشر قصه آن را منتشر کرده است.”عطرسنبل
عطر کاج” سرگذشت دختری ایرانی به نام”فیروزه جزایری دوما”ست که پیش از
انقلاب همراه خانوادهاش به آمریکا میرود و در آنجا زندگی می کند. او در
این کتاب بخش هایی از زندگی خود را نگاشته که به گمانش مهم و جالب بوده
اند.نویسنده سعی کرده با طنز حتی به تلخترین حوادثی که برایش پیش آمده اشاره کند.این
یکی از رمزهای موفیقت این داستان است. به عنوان یکی از پرفروشترین کتاب
های آمریکا در دو سال گذشته تبدیل شده و کاندیدای جایزه pen آمریکا در بخش
خلاقه غیر تخیلی بوده است.نکته دیگر برخلاف بیشتر ایرانیهای مهاجر،
خانم دوما هویت ایرانی اش را از دست نداده و در یادداشتش برای ترجمه فارسی
نوشته:”امیدوارم احترام و عشق عمیقی که به خانواده و فرهنگم دارم در این
صفحات جلوه یابد، اگرچه بیشتر عمرم را در خارج از ایران گذرانده ام، ایران
هنوز در رگ های من جاری است.”نثر روانی که به لطف مترجم کتاب ممکن شده آن را به یکی از داستانهای طنز خواندنی تبدیل کرده است.
“دا ” زهرا حسینی
چه کسی فکر می کرد که بیست سال بعداز پایان جنگ ،
مجموعه خاطراتی از آن روزها با چنان اقبال عجیبی روبرو شود که جلوی تعداد
چاپش بنویسد ۶۵؟ کتاب خاطرات دا روایتی است از روزهای مقاومت خرمشهر از
زبان یک زن که مسئول رسیدگی به مجروحان و شهدا بود.خاطرات یک دختر جوان از
روزهای مقاومت خرمشهر که کاملا ً مستند است و اعظم حسینی آنها را به شکل
داستان درآورده است. دلیل فروش: کتاب پر از جزئیاتی از جنگ است که تا به حال کسی حال و حوصله نوشتن آنها را نداشته.
“سو و شون” سیمین دانشور
دکتر
سیمین دانشور در هشتم اردیبهشت ماه سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او
فرزند محمدعلی دانشور _ احیاء السلطنه_ (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر
هنرستان دخترانه و شاعر و نقاش) بود. در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقالهنویسی
برای رادیو تهران و روزنامه ی ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بینام.در
۱۳۲۷ مجموعه ی داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعه ی
داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده است. مشوق دانشور در
داستاننویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین
سال با جلال آلاحمد، که بعدن همسر وی شد، آشنا گردید.در ۱۳۲۸ با مدرک
دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد. وقایع رمان
«سووشون»، در سالهای دههی بیست و در هنگامهی جنگ جهانی دوم در شهر
شیراز اتفاق میافتد. ارتش انگلستان که سابقهی حضور نظامی در ایران را
دارد، در خلال جنگ، قشون خود را در فارس و شیراز مستقر کرده است و این
سرآغاز شروع و شیوع قحطی و بیماریهای واگیردار و درگیریها و ماجراهای
رمان است.
“کلیدر” محمود دولت آبادی
محمود دولتآبادی، ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ در دولتآباد شهرستان سبزوار به دنیا آمد.دولتآبادی,
از آغاز مشاغل مختلفی را تجربه کرد، کار روی زمین, چوپانی, پادویی کفاشی,
صاف کردن میخهای کج (این کار هنوزهم دردولت آباد و روستاهای دیگر
سبزوارتوسط نوجوانان وجوانان انجام میشود )و بعد به عنوان وردست پدر و
برادر به عنوان دنده پیچ کارگاه تخت گیوه کشی, دوچرخه سازی, سلمانی و….
بعدها تمام مشاغلی که او در دوران نوجوانی و جوانی خود تجربه کرد، در
آثارش نمود یافت.اثر پر فروش دولتآبادی «کلیدر» است، رمانی در ستایش کار و
زندگی و طبیعت، که خود دولتآبادی بارها گفتهاست “دیگر گمان نکنم که نیرو
و قدرت و دل و دماغم اجازه بدهد که کاری کاملتر از کلیدر بکنم. کلیدر، یک
رمان عظیم روستایی است در ۱۰ جلد و بالغ بر ۳ هزار صفحه که او بیش از ۱۵
سال عمرش را صرف نگارش آن کردهاست و حجیمترین رمان فارسی به شمار میرود
؛ البته گمان نمیرود که دوباره چنین حادثهای تکرار شود، با زبانی فخیم و
حماسی و بیش از شصت شخصیت که جملگی تمام و کمال پرداخته شدهاند. دلیل فروش: شخصیت پردازی خوب و تم مبارزه ای داستان که کلا ً با حال و هوای ما ایرانیها میخواند.
تئاتر 5 قسمتی "فیروزه " به کارگردانی بهزاد فراهانی که طبق اظهار کارگردان حاصل بیست سال کار و تلاش او در امر نمایشنامه نویسی و بازیگری و کارگردانی تئاتر است . در حال حاضر در سالن اصلی تئاتر شهر به روی پرده رفته است . اما با توجه به شناختی که از بهزاد فراهانی به عنوان یک پیشکسوت تئاتر در ایران داشت و با توجه به تاکید خود ایشان که آن را حاصل کار بیست ساله نامیده اند . به هیچ عنوان توقعات بیننده ای را که انتظار دیدن یک اثر تئاتری متفاوت را می کشد برآورده نمی کند و در واقع متن و مضمون هر یک از نمایش ها آنقدر در اثر خود سانسوری های ایشان ناقص و ناکامل مانده است که علیرغم آنکه بسیاری از مطالب در انها مطرح می شود ولی نمایشنامه نویس و کارگردان که هر دو یکی هستندحرف خود را طوری ناتمام می گذارد که ناخودآگاه داستان شیر بی دم و یال و اشکم معروف مولانا را به ذهن بیننده متبادر می سازد و همچنین آن جمله معروف اندیشمند قرن نوزدهم را نیز که زمانی مثالی اینچنینی در مورد ماجرای دیگری زده بود . " دهان باز کردن برای هیچ چیز نگفتن " کاری که اغلب سیاستمداران حرفه ای بند باز بدان گرفتار می شوند ؛ تا هنرمندانی که دغدغه سخن گفتن با مردم و برای مردم را دارند . البته نگارنده این چند خط به طور حرفه ای در کار تئاتر و حتی سینما نیست ولی همیشه از علاقمندان و بینندگان تئاتر بوده و بسیاری از کارهای گروه کوچ آقای فراهانی را در دوره زمانی نسبتا طولانی دیده است . از نکات جاشیه ای و قابل توجه این کار حضور گررنگ خانواده فراهانی در آن است که اگر گلشیفته را هم در میان خود داشتند . جمعشان به طور کامل جمع بود .
: تالار اصلی
:
۰۴ آذر ۱۳۸۸ -
۰۳ دى ۱۳۸۸ -
۱۸:۳۰
: بهزاد فراهانی
: بهزاد فراهانی
در این نمایش بازیگرانی چون، فهیمه رحیمی، فرخ نعمتی، مهدی میامی، شیوا
ابراهیمی، نقی سیف جمالی، امیرمهدی کیا، مهرخ افضلی، شیوا ابراهیمی، شقایق
فراهانی، بهزاد فراهانی، بیوک میرزایی، حمید صفایی، عزیز هنرآموز، سیاوش
چراغی پور، مرتضی مسجدجامعی، عبداله احسانی و . . . ایفای نقش دارند.
همچنین مهدی میامی مشاورکارگردان، فخری سلیمی دستیار کارگردان و رضا
شاپورزاده طراح صحنه نمایش است. : 70000ریال
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 21:3  توسط جان شیفته
|
«جنگ
بيپايان و هشت مقاله ديگر» نخستين جلد از مجموعه نگاه نواست كه از سوي
نشر نگاره آفتاب منتشر شده است.به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، جنگ بيپايان و هشت مقاله ديگر كتابي
است كوچك در 114 صفحه كه البته مطالب آن همگي مقاله نيستند و داستان و
گفتوگو هم در ميانشان هست. مطالبي كه ارتباط موضوعي چنداني با هم ندارند
و تنها نام مترجم است كه آنها را به هم پيوند ميدهد و محل انتشار اوليه
آنها كه مجله نگاه نوست.
مطالب اين كتاب در فاصله زماني بهار 1376
تا بهمن 1382 براي نگاه نو ترجمه شدهاند. مطالبي كه البته برخي بسيار هم
كوتاهند، اما باز همگي كمابيش خواندنياند و به خوبي آشكار ميكنند كه
مترجم از عهده برآمده تا متني خواندني را به مخاطب فارسيزبان تحويل دهد.
شايد اين نكته زماني مهمتر جلوه كند كه بدانيم مهتاب ميرزايي نخستين
ترجمهاش را در سن پانزدهسالگي در نگاه نو منتشر كرده است. گيريم
رابطهاش با سردبير نگاه نو كه پدرش بوده سبب خير شده تا چنين شود؛ اما
نميتوان منكر شد كه او كارش را خوب بلد بوده با وجود آن صغر سني كه داشته
است.اولين ترجمه، مقالهاي است از كاتا پوليت درباره پرل باك
[1892 - 1973] كه نويسندهاي انساندوست معرفي شده است؛ يكي از مشهورترين
نويسندگان زن جهان كه بيش از 70 كتاب نوشت و كم و بيش در همه انواع
نويسندگي كار كرد – داستان بلند، مقاله، داستان كوتاه، زندگينامه،
روزنامهنگاري، ترجمه، خاطرات، شعر و...
نومید مشو جانا ، کاومید پدید آمدنومید مشو گر چه مریم بشد از دستتنومید مشو ای جان ، در ظلمتِ این زندانیعقوب برون آمد از پردهء مستوریای شب به سَحَر برده ، در یارب و یارب ، توای دردِ کُهَن گشته ، بخ بخ که شفا آمدای روزه گرفته تو از مایده بالاخامُش کن و خامُش کن ، زیرا که ز ِ آمر کن
اومید همه جانها ،از غیب رسید ، آمدکان نور که عیسی را ، بر چرخ کشید ، آمدکان شاه که یوسف را از حبس خرید ، آمدیوسف که زلیخا را ، پرده بدرید ، آمدآن یارب و یارب را ، رحمت بشنید ، آمدوی قفل ِ فروبسته ، بگشا که کلید ، آمدروزه بگشا خوش خوش کان غرهء عید ، آمدآن سکتهء حیرانی ، بر گفتِ مزید آمد
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 8:54  توسط جان شیفته
|